آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

آنيتا 7 ماهه شد هووووووووووووورا

وااااااااااااي مادر قربون چشماي ناست امروز شما 7 ماهه شديييييييييييي خدايا شکرت دخملم داره بزرگ ميشه ماماني خيلي خوشحاله از اينکه تونسته با روزا نبودنت کنار بياد 3 ماه از سرکار رفتن گذشت و من تونستم تحمل کنم از اينکه شما رو دارم خخخخخخخخخخيلي خوشحالم خدايا من عاشق دخمل خوشگلمممممممم دوست دارم دوست دارم دييوووووووونتممممم آنيتاي مامان ديشب ماماني برده بودت حموم و شما حسابي شيطنت ميکردي انقدر که از تو بغلم هي ليز ميخوردي و ميخنديدي من کم مونده سکته کنم بابايي رو صدا کردم انم ميترسيد قربونش برم امروزم اومدم دنبالت تا منو ديدي قهقه زدي واي خداي...
6 دی 1390

یه شعر.................

د نیای ما اندازه هم نیست من عاشق بارون و گیتارم من روزها تا ظهر می‌خوابم من هر شبُ تا صبح بیدارم دنیای ما اندازه هم نیست من خیلی وقتا ساکتم، سردم وقتی که میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم   دنیای ما اندازه هم نیست می‌بوسمت اما نمی‌مونم تو دائم از آینده می‌پرسی من حال فردامم نمی‌دونم تو فکر یه آغوش محکم باش آغوش این دیوونه محکم نیست صد بار گفتم باز یادت رفت دنیای ما اندازه هم نیست ترانه ‌سرا: رستاک ...
3 دی 1390

شب یلدا-هرسال بدتر از پارسال

نمیدونم چرا ؟ شب یلدا های ما خیلی خوش نمیگذره راستش وقتی یکی میگه که خیلی خوش گذشت حسودیم میشه شاید من حساسم نمیدونم امسال خونه مادر بابایی دعوت بودیم من که از اداره اومدم و شما رو از پرستارت گرفتم و رفتم خونه یخورده به کارا رسیدم تا ساعت 18:30 که بابایی اومد و شما تا بابایی رو دیدی کلی ذوق کردی و غش کردی براش تا آماده شدم و زدیم بیرون ساعت 19 شده بود چقدر ترافیک بود کلی حالم گرفته شد ساعت 19:40 بود که بابایی گفتم وایسه تا من برای شما و خودم خرید کنم مثل همیشه غر غر غر و باز هم غر تا اینکه گفتم من 20 دق میام و رفتم به سرعت برق و باد شد 40 دق و فقط یه تونیک که زیادم از...
3 دی 1390

محرم 90

اين روزا داره خيلي سريع سپري ميشه گاهي باخودم ميگم كه كاش زودتر اين دورا ن تموم بشه تو دوساله بشي و من راحت اخه خواباي شبت خيلي نامنظمه و من خيلي خسته ميشم تاسوعا و عاشوراي امسال حال و هواي خوبي نداشتم عاشورا كه شما يه مقداري سرما خورده بودي و نشد بريم بيرون تاسوعا هم حليم داشتيم رفتيم خونه عزيز جوني (بابايي)بعدازظهر هم عمه جوني اومد و محمد پارساي تپلي مپلي زن دايي كه خيلي ناس شده بود ما كلي باهاش حال كرديم ازتون عكس هم انداختيم كه حتما ميذارم وقتي هم حليم آماده شد ساعت 22 رفتيم دم در حرم حضرت عبدالعظيم ،من و عمه مونا تو ماشين حليم رو تو ظرف ميكشيدم و عمو علي و بابايي هم پخش ميكردن حال و هواي عجيبي بود اما وقتي تموم شد و ...
30 آذر 1390

همیشه دلتنگتم

نمیدونم اخه چرا؟ چرا اینقدر روزا دلم برات تنگ میشه با  اینکه اینقدر تو اداره سرم شلوغه ها باز یادتم باز به صدات به خندت به خسته نباشیدت نیاز دارم بعضی موقع ها به خودم میگم چرا؟ یکی نیست بهم بگه دلیل نمیخواد که آخه تو همه زندگیمی خیلی دوستتتتتتتت دارم الان خوابیدی ............. قربونت برم که وقتی خوابی غم عالم میاد تو دلم انگار فقط دوست دارم گریه کنم آنیتا هم نمیتونه جای تو رو برام پر کنه ع ا شق ت م
29 آذر 1390

خدایا شکرت

خدایا شکرت خدایا بخاطر داشتن شهرام بخاطر داشتن آنیتای قشنگم مادر و پدر مهربانم خدایا بخاطر همه داشته ها و نداشته هایم شکرت   ...
29 آذر 1390

واکسن 6 ماهگی

  سه شنبه شب 8 اذر ساعت 23 شمارو بردم حموم  و ساعت 1 بامداد گاز قطع شد و من نگران تا صبح نخوابیدم چون میترسیدم شما سردت بشه توی دوتا پتوی بزرگ پیچیده بودمت .........تا ساعت 7 صبح هم از گاز خبری نبود خوب بود که من چون میخواستم ببرمت حموم ،حسابی خونه رو گرم کرده بودم این شد که من اداره هم نرفتم و صبح رفتیم خونه عزیز جونی و گفتم خوبه که واکسن شما رو هم بزنم وهرچقدر عزیز جونی گفت من هم بیام قبول نکردم و بردمت درمانگاه امام رضا و دوتا واکسن تو پای شما زد و شما دخمل ناس من خیلی خانوم بودی و یه کوشولو گریه کردی بعدشم اومدیم خونه عزیز و ایشون تا دوساعت روی پای شما حوله گرم گذاشت و این واکسن بر عکس 2و 4 ماهگی بود خیلی کم  تب ک...
11 آذر 1390